تبلیغات
پابرهنه

پابرهنه
پابرهنگانیم و غیر از خدا كسی را نداریم و اگر هزار بار قطعه قطعه شویم، دست از مبارزه با ظالم برنمیداریم. امام خمینی 
قالب وبلاگ
نویسندگان
داده هایتش را شمردم و دیدم که چقدر بهم نعمت داده که هر کدامش از تمامی مشکلات این روز های من بزرگتر است. آنقدر مشکلاتم کوچک اند که من از اینها خنده ام گرفته.
هیچ کس در دنیا نمی تواند ادعا کند که خوشبخت نیست؛ هر کسی به میزانی خوشبختی دارد. الان مدتی است که فکر میکنم خوشبخت ترین آدم دنیا هستم. هر اتفاقی که در" آینده نزدیک و یا دور" بافتد باز هم فکر میکنم که من مطمئنا خیلی خوشبختم.

فلک الحمد یا رب

* برگرفته از دعای جوشن صغیر
* شرح حال واقعی این روزهای من...



[ جمعه 21 مهر 1391 ] [ 00:05 ] [ پابرهنه ]
اردوی جهادی؛ وظایف شهردار

هر كسی سعی میكرد به نحوی با گویش بچه های روستا صحبت كنه و كسانی هم كه بلد نبودند تمرین میكردند.



[ یکشنبه 12 شهریور 1391 ] [ 07:00 ] [ پابرهنه ]
جاده بالا و پایین میرود و با پیچ های متنوع و گاه بسیار تند. آنقدر میروی كه فكر میكنی از همه چیز دور شده ای اما وقتی میبینی كه موبایل آنتن نمیدهد مطمئن می شوی كه واقعا به آخر دنیا نزدیك شده ای و فقط اینكه جاده ِ بسیار خلوت، ادامه دارد تو را مطمئن میكند كه هنوز دنیا به اتمام نرسیده.

هوا نسبتا خنك تر بود و از هیا هو خبری نبود. فضا به ایستگاه ما قبل آخر شبیه بود. دستور رسید كه تعدادی باید به بازسازی مدرسه روستای سفلی مامور شوند.آنجا دیگر آخرش بود زمانی كه در مسیر دگر زمین های كشاورزی تمام میشد به تو میگفت دیگر هر چه رشد كرده ای وقتت تمام شده و محصولت را درو كن.

در ادامه تك درختانی را میدیدی كه در صحنه ای خشك خودنمایی میكرد ولی دیری نمی شد كه خودنمایی ها هم تمام میشد. هنوز به سفلی نرسیده ای كه از سر بالایی به پایین سرازیر میشوی و خاك دیگر نیست. زمین سنگی می شد دیگر هیچ چیز  پنهان نبود و نمی توانستی نهان كنی...

به سفلی كه می رسیدی جاده تمام میشد و در خاكی با اولین تكانی كه میخوردی به خود می آمدی و تنها چیزی كه توجهت را جلب میكرد دو كودكی(یك پسر و یك دختر) كه خیره به تو نگاه میكردن...

روایتی از اولین حضور در روستای درهم میانه سفلی - اردوی جهادی، شهریور 91



[ جمعه 10 شهریور 1391 ] [ 11:39 ] [ پابرهنه ]
پشت ماشینی نوشته بود: كاش زندگی دنده عقب داشت.
ولی همان بهتر كه ندارد گاهی وقتها باید به سرعت گذشت و دیگر برنگشت.
مطمئنا مسائلی بعضی وقتها هست كه نباید بهش برگشت. و اصلا پشت سرت رو هم نباید نگاه كنی؛ گاز بده برو، فقط باید حواست باشه كه كاری نكنی كه سیم گازت ببره و اگه رد شدی "كه شدی" فقط از تجربش استفاده كن. حتی ارزش خاطره بودن هم نداره.



[ دوشنبه 30 مرداد 1391 ] [ 22:00 ] [ پابرهنه ]
می شود این روزها بر من سخت نگیری؟ انگار ساعت هم دلش نمی خواهدراه برود! و همه اش دوست دارد به عقب برگردد ولی باید برود. این روزها بین عقربه ها دعوا هست.از وقتی ماه رمضان شروع شده خیلی بهتر است و فقط  تعارف میكنند؛ این ها همه اش بعد از افطار بدتر می شود. می شود رمضان من را بلندتر كنی؟

می شود این روزها بر من سخت نگیری؟ و جواب سوال هایم را بدهی؟ اصلا بیا و سوالی برای من مطرح نكن! چرا میخواهی آخر هر روز، در 31 شب به روزمرگی خود فكر كنم؟ یا اصلا همین كه از كجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود و به كجا میروم؟

وقتی خروس خون شنبه هفته قبل بنزین تموم كردم اول نگاه كردم ببینم بنزین راكب تمام شده و یا مركب... هنوز بطری به دست منتظرم. تو را شكر


پایین نوشت: مدتی است اكثر افرادی كه مرا می بینند می خندند؛ یعنی فكر میكنم كه از من میخندند. همه چیز را هم كه چك می كردم مشكلی نبود. چرا می خندند؟ چن روز پیش تو خیابون پشت وانتی كه كمد و آینه تمام قدی را بار زده بود خودم را غافلگیرانه دیدم و خنده ام گرفت و بسیار خندیدم. و حالا این سوال كه چرا كم می خندند؟



[ یکشنبه 1 مرداد 1391 ] [ 03:36 ] [ پابرهنه ]
آزادی فکر و عقیده از جمله موضوعاتی است که در سال های اخیر ابزار دست اپوزیسیون برای پیشبرد ادعاهایش علیه جمهوری اسلامی شده است؛ ادعاهای اپوزیسیون داخلی و خارجی البته در بسیاری از اوقات تایید می کند که آنان درک درست و روشنی از آزادی و انواع آن ندارند و تنها درصدد متهم کردن نظام به مخالفت با آزادی و کسب امتیاز سیاسی هستند.
آیا در مورد انسانی كه یك سنگ‏ را میپرستد باید بگوئیم چون فكر كرده و بطور منطقی به اینجا رسیده و نیز به دلیل اینكه عقیده محترم است ، پس باید به عقیده او احترام بگذاریم و ممانعتی برای او در پرستش بت ایجاد نكنیم؟

بر پایه تعریف آنان از آزادی تفکر، به تمام عقاید و نگرش ها ولو بی اساس ترین آن ها هم باید احترام گذاشت و ادب کرد حال آنکه این شیوه برخورد اتفاقا بدترین شیوه استعمار و ضد آزادی عقیده است.

این حقیقت را شهید استاد مرتضی مطهری در همان ابتدای انقلاب به سادگی و شیوایی توضیح داده است. سخنان خواندنی او در این باره، در کتاب "آینده انقلاب اسلامی ایران" در کتابفروشی ها در دسترس همگان قرار دارد.

این شهید بزرگوار که امام راحل همه آثارش را بدون استثنا تایید کرده و ارزشمند خوانده اند، درباره موضوع آزادی عقیده عنوان کرده است: لازم است درباره دو نوع آزادی كه مایه اشتباه كاری‏ و مغلطه شده است توضیح داده شود. فرق است میان آزادی تفكر و آزادی عقیده. آزادی‏ تفكر ناشی از همان استعداد انسانی بشر است كه میتواند در مسائل بیندیشد این استعداد بشری حتما باید آزاد باشد پیشرفت و تكامل بشر در گرو این آزادی است اما آزادی عقیده ، خصوصیت دیگری دارد میدانید كه هر عقیده ای ناشی از تفكر صحیح و درست نیست منشا بسیاری از عقاید ، یك سلسله عادتها و تقلیدها و تعصبها است عقیده به این معنا نه تنها راه گشا نیست كه به عكس نوعی‏ انعقاد اندیشه بحساب میاید یعنی فكر انسان در چنین حالتی ، به عوض‏ اینكه باز و فعال باشد بسته و منعقد شده است و در اینجا است كه آن قوه‏ مقدس تفكر ، بدلیل این انعقاد و وابستگی ، در درون انسان اسیر و زندانی‏ میشود آزادی عقیده در معنای اخیر نه تنها مفید نیست ، بلكه زیانبارترین‏ اثرات را برای فرد و جامعه بدنبال دارد آیا در مورد انسانی كه یك سنگ‏ را میپرستد باید بگوئیم چون فكر كرده و بطور منطقی به اینجا رسیده و نیز به دلیل اینكه عقیده محترم است ، پس باید به عقیده او احترام بگذاریم و ممانعتی برای او در پرستش بت ایجاد نكنیم؟ یا نه ، باید كاری كنیم كه‏ عقل و فكر او را از اسارت این عقیده آزاد كنیم؟ یعنی همان كاری را بكنیم كه ابراهیم خلیل الله كرد.

شهید مطهری در ادامه به داستان بت شکنی حضرت ابراهیم ( ع ) و پاسخ ایشان به اعتراض مردم بت پرست شهر اشاره و عنوان می کند: ابراهیم (ع) خطاب به انها گفت شما چرا مرا متهم میكنید؟ مجرم‏ واقعی همین بت بزرگ است كه زنده مانده مردم در جواب گفتند كه از او این كارها ساخته نیست پاسخ داد كه چطور است كار زد و خورد از او ساخته‏ نیست ولی اینكه حاجتهائیرا كه انسانها در آنها در مانده اند برآورده كند ، از او ساخته است؟ در اینجا قرآن اصطلاح بسیار زیبائی بكار می برد، می گوید: «فرجعوا الی انفسهم»، این مناظره سبب شد كه اینها بخود بازگردند* از نظر قرآن ، خود واقعی انسان عقل و اندیشه ناب و خالص‏ و منطق صحیح اوست قرآن میگوید اینها از خودشان جدا شده بودند ، این تذكر سبب شد كه دوباره سوی خود باز گردند و خود را در یابند حالا كار حضرت ابراهیم را چگونه باید تفسیر كنیم ؟ آیا كاری كه ابراهیم‏ (ع) كرد بر خلاف آزادی عقیده - بمعنای رایج آن كه میگویند عقیده هر كس‏ باید آزاد باشد - بود ، یا آنكه در خدمت آزادی عقیده بمعنای واقعی آن‏ بود ؟ اگر حضرت ابراهیم میگفت چون این بتها مورد احترام میلیونها انسان‏ هستند ، پس من هم به انها احترام میگذارم ، یعنی درست همان چیزی را ابراز میكرد كه اكنون عقیده‏ای بسیار رایج است ، آیا كار درست و صحیحی انجام داده‏ بود ؟ از نظر اسلام این اغراء به جهل (كشانیدن به جهل) است نه خدمت به آزادی در تاریخ اسلام نیز میبینیم درست نظیر كار ابراهیم ( ع ) را پیغمبر اكرم ( ص ) در فتح مكه انجام داد آن حضرت به بهانه آزادی عقیده ، بتها را باقی‏ نگذاشت به عكس دید این بتها عامل اسارت فكری مردمند و صدها سال است‏ كه فكر این مردم اسیر این بتهای چوبی و فلزی و شده است ، این بود كه‏ بعنوان اولین اقدام بعد از فتح ، تمام آنها را در هم شكست و مردم را واقعا آزاد كرد.

شهید مطهری سپس این شیوه را با رفتار پادشاه‏ وقت انگلستان مقایسه می کند، "وقتی كه او برای دیدار از هندوستان به آنجا رفته بود در هندوستان‏ جزء برنامه سفرش ، بازدید از یك بتخانه گنجانده شده بود. خود مردم هند وقتیكه میخواستند داخل صحن بتخانه شوند ، كفشهای خود را میكندند ، اما او بنشانه احترام بیش از حد ، هنوز به صحن نرسیده كفشهایش را كند و بعد هم‏ از همه مؤدب تر در مقابل بتها ایستاد در تفسیر این حركت عده ای ساده‏ اندیش میگفتند ببینید نماینده یك ملت روشنفكر چقدر به عقاید مردم‏ احترام میگذارد غافل از اینكه این نیرنگ استعمار است استعماری كه‏ میداند كه همین بتخانه هاست كه هند را به زنجیر كشیده و رام استعمارگران‏ كرده است اینگونه احترام گذاشتنها ، خدمت به آزادی و احترام به عقیده‏ نیست ، خدمت به استعمار است ملت هند اگر از زیر بار این خرافات‏ بیرون بیاید كه دیگر باج به انگلیسیها نخواهد داد."

مثال دیگر استاد مطهری کوروش است. ایشان درباره او تصریح کرده است: در كتابهای تاریخ خودمان نوشته بودند كوروش چه مرد بزرگ و بزرگواری بوده كه وقتی به بابل رفت و آنجا را فتح كرد تمام بتخانه‏ ها را محترم شمرد از نظر یك فاتح كه سیاست استعمارگری‏ دارد، این كار، امری عادی و یك نقشه معمولی است ولی از نظر بشریت‏ چطور؟ آیا خود جناب كوروش به آن اعتقاد داشت؟ یقینا نه، اما كوروش‏ فكر میكرد این اعتقاد كه مردم را در بیخبری نگاه داشته عامل خوبی برای در بند ماندن آنهاست این بود كه دست به تركیب آنها نزد.


* این اصطلاح قرآنی كه هزار و چهارصد سال پیش مطرح شده است تقریبا معادل اصطلاح از خود بیگانگی و بازگشت بخویش است كه درآثار هگل و ماركس و پیروان او ، بر روی آن تاكید بسیار شده است و روشنفكران ما متاسفانه بعوض اخذ آن از قرآن و درك معنای عمیق آن از این كتاب ، آنرا از غرب اخذ كرده اند.

بعدا نوشت:  برای بزرگوارانی كه وقت خواندن!!! ندارند چند خط اصلی این مطلب متمایز شده است.



[ شنبه 27 خرداد 1391 ] [ 23:00 ] [ پابرهنه ]
و نگاهی كه اثر كرد؛ همیشه اثر میكند اگر از محبت باشد و نه غضب.
آزاد بود، آزاد تر از پرنده و نگاه تو بود كه دربند كشید و او را حر كرد.  از خاندان معروف عراق و از رؤسای قبایل کوفیان بود؛ كسی توان مقابله با سردار را نداشت؛ شمشیر ها او را نكشتند  گویند او از زمانی كه بی جوشن ، كفش به دست و پابرهنه آمد و زینب خوشحال شد، كشته شد.
دیگر محبتی نبود و تبدیل به عشق شده بود و عشق تو بود كه او را جان به لب كرد.
گویند در آخرین لحظه دست بر چهره‌اش کشیدی و با دستمالی سرش (حر) را بستی.
مرا هم بپذیر  با نگاهی...

* این متن به بهانه وفات حضرت زینب بود.


گر چه سیه روی شدم غلام تو هستم
خواجه مگر غلام سیه روی ندارد



[ چهارشنبه 17 خرداد 1391 ] [ 10:30 ] [ پابرهنه ]
وداع با حضرت فاطمه عجیب بود,مثل اشتیاقی که به یک نفر داری و وقت رفتن نگاهش میکنی تا وقتی که دیگر...
شیرینی وداع به دیدار دوباره است, طعم شیرینی در چشم هایم مانده است.
الهی به حبیبک و حبیبی...

* قسمت شد به پا بوس امام رضا بروم و دعا گو باشم. نشد که از همه خداحافظی کنم از همین جا(کافی نت روبرو باب الجواد؛  گنبد با پرچمی مشکی در دید) به یاد هستم.
* سیکل سفر ما هم شد سومین حرم اهلبیت و بعد دومین و حالا اولین حرم اهل بیت در ایران!
* بعد از مسئولیت دوستانی مرا به شام دعوت کردند(رستوران؛ فست فود؛سمبوسه و...) و تبریکات همه به صورت پیامک و تلفنی میرسید... بعد از زیارت قم و جمکران امام رضا هم زیارت نسیبمان کرد. اگه آقا یه کربلا هم بده دیگه کامل میشه.
* تو این سفر هر جا کارمان گیر میکرد تا میگفتیم دانشجو هستیم همه دلشان می سوخت و به نحوی کمک میکردند از همه قشر ها!!!!!!!!!!!!
* مطالبی را می خواستم در باب موضوعات مختلف بنویسم كه اصلا فرصتی در این چند روز به وجود نیامد و آنقد وقت كم بود كه همین چند خط را بیشتر نتوانستم بنویسم.


[ شنبه 6 خرداد 1391 ] [ 08:25 ] [ پابرهنه ]
همیشه گفته شده كه نباید به مسئولیت دلبست كه خدا رو شكر در حوزه ما همیشه همین طور بوده است. اما در همه چیز های حوزه یكی از دوست داشتنی تری چیزها میز "بی وفا" است. میزی كه بی وفاییش فقط به زمان بعد از مسولیت نیست در زمانی هم كه مسئول هستی بی وفاییش را بهت ثابت میكنه ولی باعث رشد و پیشرفتت میشه این چیزی هست كه دوست داشتنی اش میكند.

فقط یك میز برای نشستن و انجام امورات نیست بلكه گاهی برایت میز محاكمه هست. آن چنان محاكمه می شوی كه در آن حكم هم برایت صادر میشود.
گاهی تبدیل به میز قضاوت می شود. باید خوب قضاوت كنی و تو را تربیت میكند.
 گاهی برایت جایگاه یك شاهد در دادگاه هست. شاهدی كه رای دادگاه به شهادتش بستگی دارد.
 گاهی باید اقرار و اعتراف كنی. هم به كارهای انجام داده و هم انجام نداده.
 گاهی  به موكل كسی تبدیل می شوی و باید ازش دفاع كنی.
 گاهی باید افراد رو قانع و توجیه كنی.
 گاهی همراهت در برنامه ریزی و طراحی امور میشود.
 گاهی سپری برای دفاع از حملات افراد و افكار و صحبت ها است.
فقط یك میز برای نشستن و انجام امورات نیست بلكه گاهی ...


مثل ِ توام من ای میز ِ کهنه
که زیر ِ نور ِ ماه
تا زباله دانی ِ سر ِ کوچه
تشییع ات می کنند
مثل ِ تو
دو سر ِ مرا هم می گیرند
همیشه همین بوده است
در آغوش
می آورند
بر دوش
می برند

* مقام مادر آنقدر هست كه من هر وقت كارم گیر میكند خاضعانه نزد مادر رفته و می خواهم كه برایم دعا كند و این دعا مقبول است. شك نكنید.
* در هیچ مراسمی از 11 ام تا 11 ام كه برگزار كردیم بسته فرهنگی به من نرسید حتی توی این دو سالی كه از خادمین شهدا تو مراسم شهید شاهچراغی تقدیر میكردن هیچ به من ندادند.
یك جایزه ای هم قبل از مسئولیت برده بودم(مسابقه ای كه تو نشریه مشكات اول شدم) حتی اونم به من ندادن آخه زمانی كه نتایج اعلام شد حدودا دو سه هفته بعدش مسئول شدم.



[ یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 ] [ 09:43 ] [ پابرهنه ]

قرار بود زودتر از اینها بنویسم اما متاسفانه اینترنت در دسترسم نبود.این پست را یك مقدار بازتر یا جزئی تر یا... مینویسم.

شهریور 89 زمانی كه قرار شد بریم ناحیه و بین دو گزینه انتخابات جهت مسئول حوزه، برگزار بشه. نتیجه به نحوی رقم خورد كه من اصلا فكرش رو نمیكردم(به اتفاقات اون روزها نمی خواهم بپردازم اما معتقدم همه بزرگواران اشتباه كردند) اون روز 11 ام بود. اردیبهشت 91 هم كه قرار شد بریم ناحیه و رفراندوم برگزار بشه اون روز هم 11 ام بود.

از 11 ام تا 11 ام اتفاقات و تحولات و پیشامد هایی رخ داد كه هر كدام جای بحث دارد اما الان نه خوشحالم و نه ناراحت در واقع نه احساس رضایت دارم و نه ناراضیم و این حالت دوگانگی چیزی است كه این روزها و این مدت به شدت داره منو اذیت میكنه حداقل اگر تكلیف مشخص بود راه حل داشت. فقط به این نتیجه رسیدم كه باید زمان بگذرد.شب قبل از 11 ام خوابم نبرد كه این حالت برای یه مسئول حوزه در تمام دوران مسئولیت امر عادیی هست اما این بار متفاوت بود چون حالت مذكور را داشتم.

مسئول حوزه بودن در این سطح، تجربه ای متفاوت بود تجربه ای كه هیچ جا نداشتم بسیار شیرین و بسیار تلخ.
همیشه سعی بر این بوده با سنجیدن شرایط و با اتكا به خرد جمعی و عاقلانه تصمیمات گرفته شود اما با اقتدار كامل اگر بخواهم دقیق تر بگم وظیفه را انجام دهم و مصلحت حوزه در نظر باشد و نه مصلحت افراد

چیزهایی رو به دست آوردم كه خیلی ارزشمند است و چیزهایی رو از دست دادم كه اصلا غمش را نمی خورم.از لحاظ مادی حتی باید از خود هم مایه بذاری اما غیر مادی بسیار متفاوت است. چیزهایی به دست میاری كه  اصلا قابلیت این رو نداره كه همش رو اینجا بنویسم شاید این رو تنها كسانی درك كنند كه قبلا و یا بعدا تجربه این جایگاه رو دارند و یا به دست می آورند.

سخت ترین چیز برای من این بود كه جواب مسئله ای رو نتونم پیدا كنم كه بحمد الله برای همه چیز راه حلی داشتم البته متناسب با شرایط خودش چه امور كاری چه حاشیه ای اما در آخر كار دو موضوع بود كه شاید وقت نبود شاید هم ...

شیرین ترین چیز این هست كه كسی كه مسئول حوزه میشه مورد عنایت و توجه حضرت حق خصوصا شهید شاهچراغی قرار میگیره خوشم میفهمه و این همیشه یك قانون ثابت است اما تا وقتی كه خرابش نكردی یعنی اخلاصت رو از دست ندادی الان كه تقریبا جدا شده ام این رو بهتر میفهمم.

جالب تر هم اینكه به خاطر همین عنایت وقتت بركت پیدا میكنه. كارهایی رو كه در طول یك روز انجام میدادم اگه الان همون كارها رو بخوام در یك روز انجام بدم، نمیتونم به پایان برسونم.

فكر میكردم از وقتی كه مسئولیت رو تحویل بدم راحت میشم اینقدر كه میتونم حتی راحت بخوابم و با فكر كارها به خواب نرم و با فكر كاره از خواب بلند نشم و خواب هایم مثل بقیه باشد اما میبینم حالا هم فرقی نكرده و حتی خواب راحتی رو ندارم بخاطر كارهای كرده و نكرده ام به خواب میرم و از خواب بلند میشم و خواب میبینم. این هم میگذرد.


قصد داشتم مطالب بسیاری رو در جلساتی كه جدا برگزار شد بگویم اما شاید زبانم دیگر تاب این را نداشت. جلسه اول(روز چهارشنبه گذشته ساعت 2) بعد از اینكه گفتم "ان شا الله این آخرین باری هست كه مزاحم میشم" ، تعدادی با ان شا الله پاسخ دادن و شاید فكر كردن كه من نشنیدم اما شنیدم و بسیار خنده ام گرفته بود مثل خودشان اما نخندیدم همه اینها مانند جلسه بعد كه همان روز اما ساعت 6 برگزار شد لیكن با كمی تفاوت. سعی كردم در هر دو مورد صحبت هایم را كوتاه كنم ولی فكر میكنم شاید حق مطلب ادا نشد مخصوصا در جلسه اول


در حال حاضر هم یكی از دوستان دعوت كرد و ما هم لبیك گفتیم كه در خارج از مجموعه برای نهادی تقریبا دانشجویی، یك كار مطالعاتی نسبتا زیاد انجام دهم و در كنار این چند كتابچه ای كه در موضوعات سیاسی نوشته اند را بررسی و احیانا اصلاح و تكمیل كنم.


مهمتر اینكه از عمق وجود حلالیت میطلبم و اگر كسی هم حلال نكرد بگوید تا به نحوی جبران كنم. حلال كنید برای همه كارها و رفتارها و دعا كنید به یك پابرهنه

 * ببخشید اگه طولانی شد. دوست داشتم زیادتر بنویسم كه مجال نیست. ان شا الله اگر قسمت بود و مشكلی پیش نیامد چیزهایی خواهم نوشت.




[ سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 ] [ 06:54 ] [ پابرهنه ]


خدایا من آمده ام با همه وجودم
من چیزی از تو نمی خواهم من سربازی گمنامم
من درویشی سر و پابرهنه ام كه چشم از جهان فرو می بندم
می خواهم هیچ چیز نداشته باشم.


ان شا الله در چند روز آینده مطالبی را خواهم نوشت.



[ دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ] [ 20:45 ] [ پابرهنه ]

جلساتی برگزار شده بود ,مشکلی وجود نداشت همه چیز درست و بر طبق برنامه و روال خودش در حال انجام بود,با خیال راحت و اعتماد به خودمان که بله انجامش دادیم و ما هستیم که تواناییم!!!

سه شبانه روز مانده بود به برنامه که در عرض حدود یک ساعت خبر دادند که بلیط هواپیما کنسل شده,  سخنران نمی آید, سالن همایش برای اون روز کنسل شده, گروه های مختلف و افراد مختلف که برای اجرای برنامه دعوت شده اند نمی آیند, بسته فرهنگی حداقل تا یک هفته دیگه مواردش آماده میشه, دانشگاه همکاری نمی کنه بر خلاف قول قبلی, پذیرایی توی بازار گیرمون نیامده, پول هم که نداشتیم و دانشگاه و سازمان هم که پول نمی دادند حداقل زمان تهیه مالی یک هفته بود و ...

کسی هم از بقیه ماجرا خبر نداشت و فقط به اندازه کاری که مسئول پیگیریش بودند خبر داشتند. از همان لحظه شروع به پیگیری و هماهنگی تمامی کارها شدم.زمان میگذشت و ما هنوز در پی انجام کار بودم. یک روز مانده بود به مراسم و هیچ چیز تغییر نکرده بود. با هرجا که فکر کنی تماس گرفتم اما مثل اینکه همه دست به دست هم داده بودند که هیچ چیز آماده نشود.

شب بود, به جهت پیاده روی رفتم. نه برای اینکه مفید است به جهت تفکر(کاری که نتیجه زیادی دارد وباعث ایجاد راه حل میشود البته شرایطی دارد که باید رعایت شود) بر خلاف همیشه هیچ راه حلی پیدا نشد. از همان جا پیاده راه را کج کردم به طرف گلزار شهدا

نشستم پایین پای محمد علی و فقط بهش نگاه کردم بعد از چند دقیقه ای کوتاه فقط گفتم"مجموعه به اسم خودت هست هر کاری میخواهی بکن و به من هم ربطی نداره" و بعد تاکسی گرفتم و برگشتم و اصلا هم بهش فکر نکردم.

 فردا حدودا در عرض یک ساعت افراد مختلف تماس گرفتند که سخنران می آید و خودش هم بلیط هواپیما میگیرد, پذیرایی و بسته فرهنگی آماده هست, دانشگاه و سازمان هم پول را آماده کرده اند و همه افراد دعوتی هم می آیند و....


& مطلبی جز این برای این تارنمای دور افتاده مناسب تر ندیدم. یکی از دفعاتی هم که به مادر شهید سر زدم توی صحبت ها این ماجرا را براش تعریف کردم. بغض کرد و من اصلا باورم نمی شد.

& این روزها می خواهند مرا به جرم ندانسته هایم دار بزنند.

& کلی میگم: بعضی وقتها فکر میکنم همه(حتی خدا با اون همه عنایتی که داره) از اون بالا نگاه میکنن و می خوان ببینن کی کم میارم! یا باید اعتراف کنی یا تسلیم بشی یا سکوت کنی. الان سکوت باید کرد!!!

& به محمد علی از قول من بگویید قولی که به هم دادیم؛ شاید بعضی از وقتها فراموش کنم ولی تو قولی که داده ای فراموش نکن همچنین مرا!

* می دانی... مادر که نباشد اول از همه بابای خانه یتیم می شود!




[ جمعه 1 اردیبهشت 1391 ] [ 23:00 ] [ پابرهنه ]

حادثه 30 فروردین را گرامی میداریم.

هیچ وقت بنده احساس پشیمانی از این حادثه نکردم.

برکاتی داشت.




[ جمعه 1 اردیبهشت 1391 ] [ 11:48 ] [ پابرهنه ]
دیروز دانشگاه بودم و ناخودآگاه یادم به خاطره ای افتاد كه از ذهنم فراموش شده بود؛ اولش از به یاد اومدن این اتفاق خنده ام گرفته بود ولی بعدش بسیار منو تو فكر برد كه تو این ایام و ...

پارسال یه سخنرانی رو دعوت كرده بودیم كه برای یه مراسمی بیادو صحبت كنه مراسم طول كشید و بلیط هواپیما برای آخر شب جور شده بود. بعد از تموم شدن مراسم نزدیك وقت اذان شد و همه داشتن وسایل ها رو جمع میكردن. بنده خدا رفت وضو گرفت و تو امور فرهنگی نماز خوند.به دلیل اینكه كسی نبود موندم تا نمازش تموم شد. جالب اینجا كه همه، ما رو یادشون رفته بود و همه درها قفل كرده بودن و رفته بودن. ماشین هم در ساختمان غدیر بود. از پله ها داشتیم میرفتیم كه از در دیگه ساختمون بریم بیرون كه تو یكی از این پایین رفتن از پله ها، سركار خانم... پایش سر خورد و از ارتفاعی حدودا چهار تا پله به پایین پرت شد و با كمر محكم به زمین خورد. چراغ ها خاموش و ساختمان تقریبا تاریك بود. هیچكس از ... هم اصلا توی ساختمون نبود، گوشی من هم شارژ تموم كرده بود. بنده خدا چند ثانیه ای بی حركت افتاده بود. بعد هم كه  بلند شد تقریبا گیج بود.خلاصه یه وضی بود.
دل نوشت:

مادر هر کاری که بکند...

اهل خانه هم یاد می گیرند!

 مثلا اگر شهید شود...




[ یکشنبه 20 فروردین 1391 ] [ 07:36 ] [ پابرهنه ]



[ سه شنبه 15 فروردین 1391 ] [ 14:32 ] [ پابرهنه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 9 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ


قدرتها و ابرقدرتها و نوكران آنان مطمئن باشند كه اگر خمینى یكه و تنها هم بماند به راه خود كه راه مبارزه با كفر و ظلم و شرك و بت ‏پرستى است ادامه می دهد و به یارى خدا در كنار بسیجیان جهان اسلام، این پابرهنه ‏هاى مغضوب دیكتاتورها، خواب راحت‏ را از دیدگان جهانخواران و سرسپردگانى كه به ستم و ظلم خویشتن اصرار می ‏نمایند سلب خواهد كرد.
صحیفه امام ج‏20 ص : 311

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب